تبليغاتX
مدونة (قبیله آل کثیر) فی خوزستان

                                                          انتقاد                               

از آنجا که انتقاد بر کلیه ارگانها و سیستم های اجتماعی دلالت بر دلسوزی نسبت به آن سیستم و اجتماع دارد و در واقع انتقاد فی النفسه امری نکو می باشد ما نیز به نوبه خود انتقاداتی از قبیله می کنیم به این امید که روزی خود و سایر هم قبیله ها اشکالاتی را که ذکر خواهیم نمود بر طرف نماییم.با توججه به تاریخ عریق و کهن قبیله آل کثیر می توان انتقادات زیر را برشمرد.

الف_عدم ارتباط قوی ما بین شیوخ.

ب_بر افراشتن بیرق های مختلف در این قبیله که نشان دهنده عدم وحدت قبیله است.

ج_مبهم بودن پایگاه و یا مرکز نشست در بین جوانان.

د_ارتباط کم افراد و شخصیت های روشن فکر و برجسته قبیله با عامه مردم و بلعکس.

ه_بیگانگی مردم قبیله و بخصوص نسل جوان با تاریخ قبیله و منطقه.

امید است با مطالعه مطالب فوق تلنگری در ذهنمان بخورد و در حد توانایی خود در رفع اینمشکلات بکوشیم.

 قاسم منصور

                                       تحقيقات موسسه آل كثير  

آلِ کَثیر، عشیرۀ عرب شیعی مذهب خوزستان، دراهواز. آبادان شوش سوسنگرد دزفول منطقۀ میاناب دز و کرخه و روستاهاي اطراف که به 3 تیرۀ بزرگ بیت کریم و بیت سعد و بيت ناصر تقسیم می‌شود.بنا به مقتضيات زمان نام خانوادگي اين قبيله به آل کثیر، الکثیر و کثیر.كثيري.خنيفر.حيدري آل كثير.ناصري.سعادتي.مساعد سلطاني.شايعي.ناصر.خنفري.بني سعد.بنياني.جم ضبط شده است. روایات بازگو شده در این نکته همداستانند که واژۀ «کثیر» كه به كثيربن مالك جد قبايل آل كثير اشاره مي كند به عنوان نام خانوادگي قبايل آل كثير انتخاب شده است. آل كثير بر اساس روايات تاريخي حدود 400 سال قبل ازورود اسلام به ايران از ساكنان اوليه سرزمين اهواز بودند.و بنا به رواياتي علت نام گذاري اهواز(احواز)به اين علت بود كه سه قبيله بزرگ به نامهاي قبيله آل كثير و قبيله بنومره و قبيله بنوالعم ساكن بودند و هر كدام مقداري از سرزمين احواز را در اختيار داشتند و اين مقدار را حوز مي نامند كه جمع آن را اهواز(احواز)گفتند.(حوز به معني حيازت محدوده).آل کثیر در زمان صفویه مطرح بودند و داراي ارتباطات و مكاتبات با ملوك سلسله صفوي بودند. در میان قبایل عرب 3 قبیله می‌توان یافت که با آل کثیر همنامند: نخست قبیلۀ کثیرحضرموت و در همدان الجوف در يمن، به‌ویژه یکی از بطنهای آن به نام بنی‌کثیر (کحاله، 3/978)، دو دیگر قبیلۀ  فضول جنوب نجد که به 2 تیرۀ فضل و کثیر تقسیم می‌شود و نسب آن بر پایۀ یک روایت مبهم به بنی‌لام باز می‌گردد (لاریمر، II(A)/510). بنی‌لام از عشایرشناخته شدۀ خوزستان است. سه دیگر، بنی ابی‌کثیر است که بطنی از لواتۀ بربر است (سویدی، 103) بنا به روایتی آل کثیر شاخه‌ای از عشیرۀ آل فضل است (تحقیقات محلی موسسه آل كثير) شمار زيادي از قبيله آل كثير در كشورهاي عمان وعربستان سعودي در مكه و اطراف آن و در مدينه منوره و... نيز ساكنند. برپایۀ این روایت، حُنَیْفِر نخستین نیای بیاد ماندۀ عشیره،و به دليل باهوشي وچابكي مورد توجه دستگاه حکومت مشعشعیان برخوردار شد و کار گردآوری مالیات منطقۀ میاناب به وی واگذار گردید. خنیفر با دختر یکی از شیوخ بنی‌خالد ازدواج کرد و دارای فرزندی به نام ناصرشد. در منطقۀ میاناب طوایفی چند همچون معلّی، روس عُلَیْم (شامل زُهَیْریّه)،طُرَیْف،ظَبّه(ازبنی‌خالد)، عنافِجه، عبدالخان و مهدیه می‌زیستند. هنگامی که مسألۀ اشتقاق نهرهرموشی كه حفر آن بوسيله خنيفر از کرخه پیش آمد، طایفۀ معلی که از همه نیرومندتر بود، از چیرگی خنیفر بر زمینهای پیرامون بیمناک شد و به دستیاری روس غلیم او را سر به نیست کرد. سپس ناصر، شیوخ این طوایف را به کین‌خواهی پدر کشت و با پشتیبانی فرمانروای مشعشعی، ریاست آنان را به عهده گرفت (تحقيقات موسسه آل كثير). عزاوی گفته است: «تنها در روزگار صادق‌خان زند و طی درگیریهای وی با عشیرۀ منتفق است که با نام آل کثیر برخورد می‌کنیم (عشائر...، 4/195)، اما نام این عشیره نخستین‌بار در رویدادهای اواخر دوران صفویه و مشخصاً در جریان صفی میرزا دیده می‌شود. در این هنگام ریاست عشیره با شیخ فارِس فرزند ناصر و نوۀ خنیفر بود.  به دنبال حملۀ افغانها به ایران و تسلیم شدن شاه سلطان حسین صفوی (1105-113ق/1694-1723م) کسان بسیاری به ادعای پادشاهی و شاهزادگی برخاستند و  بدین‌سان ملوک‌الطوایفی فراگیر شد (استرابادی، 2-3؛ کوهمره‌ای، 478).در 1137ق/1724م شخصی به نام صفی میرزای ثانی وابسته به طایفۀ کرانی خلیل‌آباد بختیاری (ناحیه‌ای در اطراف الیگودرز) خود را فرزند شاه سلطان حسین خواند و به یاری سران ایلها و عشایر محال شوشتر و کوهگیلویه به فرمانروایی پرداخت،اما شاه طهماسب نامه‌ای در تکذیب ادعای او فرستاد. از این‌رو، سران بختیاری صفی میرزا را به زندان انداختند، اما مردم به سبب ناخشنودی از ابوالفتح خان (حاکم شوشتر)، و به هواخواهی صفی میرزا سر به شورش برداشتند و در نتیجه صفیمیرزا آزاد شد و با هواخواهانش به کوههای بختیاری پناه برد و سرانجام در محرم 1140ق/اوت 1727م در دهدشت (از دهستان بویر احمدی سردسیر بخش کوهگیلویۀ شهرستان بهبهان) به فرمان طهماسب قلی‌خان (نادرشاه) کشته شد. طی 2 سال قدرت صفی میرزا، حکومت شوشتر با شیخ فارِس آل کثیر بود و اسفندیار بیک کارگزاری او را به عهده داشت (جزایری، 90-92). نادر به پاداش دستیاری کلبعلی خان پسر مهرعلیخان در کشتن صفی میرزا، فرمان حکومت شوشتر را به نام او نوشت، اما اقتدارآل کثیر از آشکار شدن این فرمان جلوگیری کرد و تا 1142ق/1729م که نادرشاه به خوزستان آمد، اسفندیاربیک همچنان به کارگزاری شیخ فارِس به شوشتر فرمان می‌راند (جزایری، 112؛ کسروی، 100). بدین‌سان، آل کثیر درمنطقۀ میاناب وشهرهای دزفول و شوشتر از اقتداری برخوردار شد که تنها پس از بالا گرفتن کارشیخ خَزعَل (1279-1355ق/1862-1936م) آن را از دست داد.در 1146ق/1733م پس از شکست نادر از توپال عثمان پاشا، محمدخان بلوچ حاکم کوهگیلویه و دزفول و شوشتر، به کمک ابوالفتح خان، حاکم پیشین شوشتر، آوازه در داد  که نادر برای دومین بار شکست خورده و گم شده است (جزایری، 116، 117). او مردم شوشتر و برخی شیوخ را با خود همداستان کرد و حکومت کوهگیلویه را به شیخ فارِس آل كثير سپرد (استرابادی، 220). نادر، محمدحسین خان سردار را به سرکوب شیخ فارِس که در قلعۀ خود به مخالفت سنگر گرفته بود، فرستاد. پس از آنکه محمدخان را در بند شولستان شکست داد (گلستانه، 376)، شیخ فارِس و تنی چند از شیوخ عرب خواستار امان شدند. نادر فرمان داد که که شیوخ را همراه با فرزندان شیخ فارِس از راه خرم‌آباد به استرآباد بکوچانند (استرابادی، 226).پس از کشته شدن نادر (1160ق/1147م)، بار دیگر آشفتگی ایران را فرا گرفت. علی قلی‌خان برادرزادۀ نادرشاه با نام عادلشاه به پادشاهی نشست و حکومت هویزه (حويزه) را به مولی مُطْلِب خان مشعشعی و حکومت شوشتر را به عباس قلی‌خان واگذاشت(جزایری، 126). در این دوره بود که آل کثیر نیرومند شدند و بر بخش خاوری خوزستان دست یافتند و کشمکش آنان با مولی مطلب و دیگران آغاز شد (کسروی.111). مطلب خان برای پیشگیری از گسترش اقتدار آل کثیر تصمیم به گوشمال شیخ محمد بن فارِس و دیگر شیوخ عشیره گرفت، اما در جنگی که روی داد، مولی مطلب درسرخکان، نزدیک

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 14:54 توسط قاسم منصور آل کثیر |

آل کثیر خنیفر

  موضوع تاریخ آل کثیر از زمان شیخ خنیفر جد سه عشیره ۱-بیت سعد ۲-بیت کریم ۳-بیت ناصر می باشد.تاریخ کامل سه عشیره و تاریخ ریشه اصلی آل کثیر در یمن و همچنین اداب و رسوم و ایین و مذهب این قبیله بزرگ به همت جوانان آل کثیری در اهواز و شوش در این وبلاگ به رشته تحریر در خواهد آمد.اشعار شعرای قدیم و جدید و همچنین تاریخ تمامی روستاها به یاری حق در این وبلاگ نگاشته میشود.در مطالب پایین به ترتیب تعداد روستاهای بیت کریم و بیت سعد و بیت ناصر آورده شده است.از برادران و خواهران گرامی که مایل به همکاری در این زمینه هستند میتوانند با ایمیلalkasir_khoneifar@yahoo.com  تماس بگیرند.

با تشکر

حجه الاسلام والمسلمین شیخ ابراهیم خنیفر الناصری آل کثیر

                                      

ایشان از پدری روحانی عالم وارسته و مشتهر به تهذیب نفس و سخنران مذهبی بنام شیخ عبدالحسن در سال 1305 ه.ش در قریه مرحوم سید محمد چشم به جهان گشود. سپس دردوران کودکی به بنه خلف حیدر ( شهر حر ریاحی فعلی ) نقل مکان کردند ودر آنجا سکنی گزیدند و در همان دوران کودکی شعله عشق به دانش دین در وجود ایشان روشن گردید ونزد استاد زنده یاد شیخ عباس زارع محمدی دروسی از قبیل ( قرآن,مفاتیح مقدمات دروس حوزوی وتفسیر صاف و..) را گذراندند لذا از دوران کودکی و از سه سالگی تحت تعلیم مکتب دینی و آیین یقین قرار گرفتند. ایشان مصداق این سخن فاخر ادبیات وزین عربی هستند که میگوید: ان خلف کل رجل ذی توفیق امراه .براستی که در زمینه سازی موفقیت هر انسان موفقی رد پای یک بانو را باید جستجو کنید .مادر بزرگ فاضله ومادر فهیمه ایشان اهتمام تام داشتند و بعد از سپری شدن هشت دهه از آن زمان وقتی از مادر بزرگ ومادر متدین ایشان سخن به میان می آید حاج آقا بشدت تحت تاثیر قرار می گیرند. در دوران جوانی برای ادامه تحصیل به نجف اشرف عزیمت نمودند که مقارن حضور آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی بود. اما به دلیل بیماری آیه الله اصفهانی وفوت ایشان که مصادف با هجرت علمایی از نجف به منظور تاسیس مدارس هر چه بیشتر در شهرهای ایران گردید لذا بعد از مدتی در نجف تلمذ نموده و با رونق حوزه علمیه دزفول بالاخص مدارس آیت الله قاضی ( امام جمعه فقید و مورد عنایت امام راحل خصوصا در دوران دفاع مقدس) ومدرسه آیت الله نبوی,آیت الله معزی,ایت الله بیگدلی و ...به ایران مراجعت و علاوه بر تحصیل کار تبلیغ , وعظ وارشاد را نیز انجام می دادند که تا امروز که قریب به هشت دهه از عمر پر برکت ایشان می گذرد ادامه دارد. از جمله دروسی که در  محضر اساتید بزرگوار فرا گرفتند و قریب پنج دهه آنها را تدریس مینمایند میتوان به: صرف و نحو , منطق,فقه, شرایع الاسلام,لمعه , ریاض , فلسفه وکلام , تفسیر وبحث ,خارج و غیره اشاره نمود . همانطور که اشاره شده ایشان از محضر اساتیدی آیه الله العظمی سید محمد نبوی،حجه الاسلام فارغ، حجه الاسلام تدین و حجه الاسلام مخبر کسب فیض نمودند .

اجازات شرعی :

اجازات ایشان از: آیه الله العظمی نبوی ( به صورت فارسی و عربی ) ، آیه الله العظمی سید محسن حکیم ، آیه الله العظمی فاضل لنکرانی ، آیه الله العظمی بهججت ، آیه الله العظمی معزی وغیره میباشد . این شرایط  معنوی وروحی زمینه را برای تحصیل علوم دینی و تهذیب نفس فراهم آورد و باعث شد در منطقه شمال خوزستان از دهه بیست ه. ش تاکنون یعنی قریب به هفت دهه بعنوان خطیب شهیر و مدرس علوم دینی در حوزه علمیه وحلال مشکلات در منطقه ظاهر شوند و چه بسیار مسایل پیچیده و نفس گیر و بحران های مهیبی بین طوایف که با حضور حل گردید و مورد دعای خاص و عام  بوده اند . ایشان از دوران نوجوانی به تبلیغ دین مبین و آیین یقین پرداختند و با منبر ، وعظ ، ارشاد و حلقه های اخلاقی به ترویج دین حق اسلام و آیین تشیع پرداختند و در زمان طاغوت با راه اندازی آیین سوگواری و دسته معروف عزاداری به سمت حرم مقدس دانیال نبی (ع) و سپس از مسجد حضرت امام حسن مجتبی (ع) با اشعار حماسی و سوگسرودهایی که در حال حاضر در قالب چهار جلد کتاب جرح الفواد به زیور چاپ آراسته شده است . راهپیمایی آیینی وحتی اعتراضی خود را به رژیم طاغوت اعلام مینمودند که محتوای اشعار دهه های چهل وپنجاه ایشان در مجموعه جرح الفواد گواه براین مدعاست . ایشان در دوران نهضت امام خمینی (ره) و انقلاب شکوهمند اسلامی ودر کنار شهید دانش وروحانیت مبارزه منطقه حضور مستمر و موثر داشتند که تا دوران دفاع مقدس امتداد یافت . در زمان جنگ تحمیلی و هشت سال دفاع مقدس نیز در جبه های غرب کرخه ، رغابیه ، هویزه و خرمشهر در خطوط مقدم حضور یافته و همراه با سایر روحانیت مجاهد منبع خیر و برکت وروحیه آفرینی در دوران دفاع مقدم گردیدند .

تالیفات:

از جمله تالیفات ایشان میتوان به کتاب ( جرح الفواد ) اشاره نمود که در چهار جلد ( حسینیات ، خمینیات و دیوان جامع جرح الفواد ) است اشاره کرد . کتاب ها و نوشته های دیگری از ایشان موجود می باشد که در آسانه چاپ می باشد .

سایر فعالیت ها :

ایشان ریاست شورای حل اختلاف منطقه مسجد امام حسن را نیز بر عهده داشتند که منبع اثر و خیر فراوانی نیز بودند. همچنین از سال 1356 تاکنون امامت مسجد امام حسن مجتبی (ع) را بر عهده دارند که مستغرق 40 سال است . ایشان ازوان کودکی که طعم یتیمی پدرراکشیدند پختگی ، استقلال وصلابت رانیز تجربه کردند ویکی ازنکات برجسته حیات ایشان ایستادگی دربرابر

ظلم وتعدی. مقابله با نقض مبانی دینی وشرعی. حق مداری وخق گویی است.

 جالب اینکه درسال 1356 که ایشان به اصرارخاندان وهمشهریان به شهرستان شوش دانیال (ع) مهاجرت وتاسیس مسجدامام حسن مجتبی (ع )

را بهمراه خاندان متدین واهل ورع و پارسایی (آل کثیر) پی میگیرند در منزل شخصی خویش اولین حوزه علمیه را برای مشتاقان فرهنگ دینی و اهلبیت پایه گذاری می کنند و بعنوان اولین موسس مدرسه دینی شناخته میشوند و پیش از آن جالب اینکه در سال 1356 که ایشان به اصرار خاندان و همشهریان به شهرستان شوش دانیال (ع) مهاجرت و تاسیس مسجد امام حسین مجتبی (ع) را بهمراه خاندان متدین و اهل ورع و پارسایی (آل کثیر) پی میگیرند در منزل شخصی خویش اولین حوزه علمیه را برای مشتاقان فرهنگ دینی و اهلبیت پایه گذاری  می کنند و بعنوان اولین موسس مدرسه دینی شناخته میشوند و پیش از آن شهر شوش فاقد مدرسه علمیه بوده است بعد از سپری شدن هشت سال که تعداد مشتاقان علوم دینی وحوزوی فزونی یافت و تنوع دروس و پایه ها نیز بیشتر شد حوزه علمیه وحلقه های درس ایشان که شامل ادبیات ، صرف و نحو منطق، فقه و اصول فقه و فنون سخنرانی و سخنوری بود به مسجد و حسینیه شهر منتقل گردید .

خاطرات :  آقای دکتر تفاخ از پزشکان متدین شهر از خاطرات نوجوانی خویش تعریف می کردند که ساکن روستای عمله بودندو در شبهای محرم در پشت بام منزل به همراه سایر مردم شیفته اباعبدالله الحسین سخنرانیهای حاج آقا را که از روستای(سید راضی) به اطراف می پیچید استماع میکردند و می گفتند در دوران خفقان ستم شاهی و انحراف جوانان منبرو خطا به ایشان محافظ دینی و اخلاقی ما بود .

با تشکر از همکاری جوانان عشیره بیت ناصر

قاسم منصور

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:53 توسط قاسم منصور آل کثیر |

  

تجاوبت الدنيا عليك ماتما

 

نواعيك فيها للقيامة تهتف

 

جهان در عزاداري تو غوغا كرد و خبر شهادتت تا روز قيامت بر زبان ها جاري است.

 

شهرحرازتوابع شهرستان شوش درحاشيه رود خانه دزواقع است اهالي آن همچون سايرقبايل عرب فرهنگ زبان دين ومذهب ازشاخصه هاي مهم اين قبيله است وعلاوه برآن نام بيت چريم(بيت كريم)با نام دوستداران اهل بيت قرين گشته است وساليان سال است كه مراسم شبيه واقعه كربلا دراين قبيله اجرا مي شود ومردم ازروستاها وشهرهاي مختلف براي تجديد ميثاق با خاندان پيامبروكسب فيض واجر اخروي دراين مراسم شركت مي كنند وانصافا اين مراسم به گونه اي اجرا مي شود كه انسان باتمام وجودش واقعه دردناك كربلا را احساس مي كند. با وجود اينكه مراسم شبيه واقعه كربلا وعزاداري امام حسين (ع) دراين قبيله ريشه تاريخي دارد سوالي كه دراينجا مطرح است اين است كه ازچه زماني قبيله آل كثيرشروع به برگزاري مراسم عزاداري

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:45 توسط قاسم منصور آل کثیر |

  تاریخ قبیله آل کثیر((خنیفر))درکتاب تذکرشوشتر

کتاب تذکرشوشترتالیف محروم سیدعبداله بن السیدنورالدین بن السید نعمت الٌه الجزایری قدس سره که درسال1165هجری قمری یعنی درحدود264سال پیش تالیف شده است ازآنجهت برای مورخین قبیله آل کثیرحائزاهمیت است که مولف خود شاهد حواد ث ودرگیری های قبیله آل کثیربا حکومت وقت وکشمکشهای داخلی قبیله بوده،مثلاً درجائی می گوید((تاحالتحریرکه یوم الاحد ثامن عشرشهررجب المرجب هزاروصدوشصتوچهاراست بد ینمنوال است تامن بعد درکارخانه تقدیررب العالمین چه نقش صورت پذیرد))یعنی مولف می گوید تا به امروزاین حوادث اتفاق افتاده است فرداچه پیش می آید دست تقدیراست که دقت مولف وحضوراورادربطن حوادث مشخص می کند. شایان ذکراست که مولف کتاب یکی ازعلمای بزرگ زمانه خود بوده بطوری که درشرح حال اوآمده است که درسال 1148هجری قمری که نادرشاه سلطنت رسیدعلماء بزرگ را دردشت هغان جمع نموده که با انشاءحظبه رسما سلطنت اورا اعدام وتهنیت گویند مجلس بسیارمهیب ورعب آوربودکه فصحائی چون سحبان را الکن مینمود با تفاٌق حاضرین مولف برای این کاربزرگ ودشوارمعین ومنتخب وخطبه ای عالی درنهایت فصاحت وبداغت مرتباَ انشاء نمود که موجب تحسین واعجاب نادرشاه ودیگران گردید.تهیه کننده این موضوع سعی کرده است که مطا لب خود را ازکتاب تذکرشوشترکه ناشرآن کتابفروشی صافی اهوازدرسال 1328هجری شمسی می باشد بدون هیچ گونه تغییروبا همان شیوه نژقدیمی برای خوانندگان درنظربگیرد. نا گفته نماند که درچاپهای بعدی این کتاب مطالبی نا درست وبدون هیچ گونه سند تاریخی درمورد نسب آل کثیرتوسط گرد آورندگان فعلی،نه مولف اصلی کتاب درسالهای اخیراضافه شده است که مورد اعتراض بعضی ازشخصیتهای قبیله آل کثیرقرارگرفته است.                                                                                                  

  ((سال 1137هجری قمری شیخ فارس بن مساعد بن ناصرخنیفر ))    

 لاجرم صفی هیرزاد دربختیاری محبوس وابوالفتح خان بدولت معاودت بشوشترنمود وثانیاَ سرخیلان به بختیاری را برسردادنصفی هیرزا رای قرارگرفت برفاقت خواجه اسمعیل بختیاری درشهرذ-لحجه سی وهفت وارد محال گرائی شوشترو ابوالفتح خان با سپاه وسادات واعیان با ستقبال او رفتند وبکو کبه تماهترداخل شهرنمودند ودرقلعه فرود آوردند و چند روزی با این قرارگذشت تا ابو الفتح خان بمشورت یوزباشیان و بعض سادات او را گیراینده محبوس نمود وقلیل اسبایی که درآن چند روزازبابت پیش کشیده های مردم در سر کاراوبهمرسیده بود بموافقان تقسیم کرد واینمعنی موافق رای سایرالناس بنود وایشان غوغا نمود وخان درقلعه محصور شد ودزفول هم باین سبب برهم خورد ومردم شوریدند ومهرعلیخان بیک نایب را بیرون کردند وولایترا بشیخ فارس بن مساعد بن ناصر بن خنیفر نامزد نمودند وروز بروزآن فتنه غلیظتر شدو اختیار بدست سفها وجهٌال افتادومشایخ عرب جمعیٌت نمودند وابولفتح خان ضعیف شد . بسردادن صفی هیرزاتن دردادوچون اورا ازقلعه بیرون آوردند وهوا خواهان بوجود او قویحال شدند ابوالفتح خان ازشهربیرون رفت واختیارتوقف درمیان عرب نمود و آخرازآنجاهراسان شده بجبال بختیاری متحصن شد.ودرایام صفی هیرزاحکومت شوشترباشیخ فارس بود و تمشیت اموربکفایت اسفند یاربیک منوط بود.                               

                                          سال1142هجری قمری                                                          

بعد ازقتل صفی هیرزا اسفند یاربیک مذکورجهت حفظ نظام وحصول اطمینان وآرام با شیخ فارس مدارا وسازش نمود که آسیبی برعایا وضعفا نرسیده وطرق وشوارع فی الجمله مامون ومسلکوک بود ودرآن ایام شاه طهماسب بخراسان بود ونادرقلی بیک افشارابیوردی با وپیوست و خدمات با یمان بتقدیم رسانید کلبعلی خان حوالی بروجردبودکه برعزل خود مطلع شد قشون را مرخٌص نمود وخود مخفف روانه خدمت سردارشد وچون سردارازشیربکوهکیلوآمدابوالفتح خان را با ستمالت علیمردان خان بفیلی فرستادوکلبعلیخانرابتحصیل هزارتومان پیش کش و ورود بشوشترفرستاد وایشان هردودواسط ماه رمضان چهل ودو وارد شوشترشدند وخود با محمد علی خان و عساکر منصوره در سلخ ماه رمضان 1142 داخل شدند و طهماسب قلیخان در خانه معصوم آقا و محمد علی خان در خانه میرشکاو فرود آمدند و سیورسان قشون را سه روزه اسفند یاربیک تدارک نموده بودند و در آن سه روزه ده روزه دیگر حواله شد و بسهولت از مردم بازیافت شد که خلق چندان ستمی نکشیدند و شیخ ناصر بن حمید آنرا با چند نفر دیگر که از مشایخ عرب بخدمت آمده بودند.در شوشتر محبوس و همراه بردند.                                                                                                     

سال 1160 هجری قمری(شیخ سعد بن شیخ فارس و سایر شیوخ آل کثیر)

 چون علی قلیخان بن ابراهیم خان که برادر زاده نادر شاه بود بر سریر سلطنت جلوس و خود را بعادلشاه مرسوم نمود و رقم ایالت حویزه باسم مولی مطلب خان و حکومت شوشتر باسم عباسقلیخان فرستاد و سید مطلب خان عباسقلیخانرا مرخص و مخلع نموده بدزفول فرستاد و محمد رضا بیک روانه حویزه شد محمد بیک برادر عباسقلی خان در محرم شصت و یک بنیابت شوشتر آمد دو سه ماه بدینمنوال گذشت و در ماه جمادی الثانی سید مطلب خان بقصد تنبیه شیخ سعد بن شیخ فارس و سایر مشایخ ال کثیر از حویزه حرکت و ایشان بسمت شوشتر تلیه نمودند و محمد بیک نایب و سایر معارف ایشانرا تقویت و امداد و در محل سرخکان محاربه واقع شد مولی مطلب مغلوب و عنان عزیمت بسمت حویزه مقلوب گردانید و محمد رضا بیک که با او بود برامهرمز برفت.در اوایل ماه رمضان ولایت بر او(حاج ابولحسن حاکم شوشتر)شورید و مردم غوغا نمودند و او در قلعه بمحاصره افتاد و بعض سادات و آقایان گند زلو اسمعیل بیک بن مهر علی خان را که در شوشتر بود بر خود حاکم نمودند و عباسقلیخان محمد خان را با جمعیتی از یک جهتان بامداد حاجی ابولحسن فرستاد و ایشان از راه رودخانه خود را به قلعه رسانیدند و مردم شهر خود را بمشایخ عرب رسانیده بنای موافقت با ایشان بعهد و میثاق استوار نمودند و در دزفول نیز شورش سانح شده اهل دزفول بقلعه ریختند و محمد رضا بیک را از حبس بیرون آوردند و چون عباسقلیخان این اوضاع بدبد خود با مخصوصان بسمت فیلی برفت و محمد خان از استماع اینخبر ضعیف شده  و از قلعه شوشتر بیرون آمده در چهارم شوال در میان بازار بغوغای عام مقتول گردید و محمد رضا بیک از دزفول به مشایخ آل کثیر پیوست و ایشان نیابت شوشتر باو مفوض داشتند و در شهر ذیعقده داخل شوشتر شد اسمعیل بیک بیدخل گردید و دران ایام مکاتیب از محمد رضا بیک فیلی پل تنگی که در خراسان بود رسید متضمن اینکه حکومت شوشتر با او مرجوع گردیده و نوشته نیابت باسم محمد رضا بیک میر شکار فرستاد و قبل از انکه خبر حکومت او اشتهار بیابد مکاتب متعدده مشتمل بر حکومت شاه مراد بیک بن قرابیک بن یولی آقا گند زلو که منجمله افشار مامورین بخراسان بود رسید و شاه مردان خان با فوجی از سپاه رکابی و اسمعیل خان نسابی حاکم بروجرد تا حدود قلعه بیدرویه رسیده و در آنجا ما بین مرازمان ایشان و طایفه الوار فیلی که در آنسر حد بودند منازعه واقع شد و جند روزی در آنجا محصور گردیدند و اعراب آل کثیر این معنی را فرصت دانسته بسرعت تمام تر خود را بآ نجا رسانیدند و شاه مراد خان را گرفته اموال و اثاث او را با قشونی که همراه داشت صاحب شدند و همگی را همراه آورده نزد خود نگاه داشتند و اسمعیل خان را فی الجمله مراعات مینمودند و شاه مراد خان در خیمه شیخ سعد مقید و محبوس تا آنکه نیم شبی فرصت نموده بگریخت و شب دیگر خضیة داخل شهر شده بخانه نوروزخان بیک برادر خود در محله گرگر قرار گرفت و اهل آن محله تعصب نموده.جمعیت کردند و اسباب حکومت او ترتیب دادند و شیخ سعد با اعراب آل کثیر و اهل محله دستوا اتفاق ورزیده بدفع او کوشیدند و چون این مقدمه بطول کشید شاه مراد خان از شهر بیرون رفت و در عقیلی جنگی عظیم بین الفرقین واقع شد و شاه مراد خان شکست خورده خود را به کوه کشید و مجادله و محاربه متقطع گردید و محمد رضا بیک در امر خود مستقل و اعراب به مساکن خود معاودت نمودند و چون دولت ابراهیم شاه نیز سپری شد و شاهرخ میرزا بن رضاقلی ابن نادر شاه در خراسان جلوس نمود و صالح خان بیات سابق الذکر در بلاد فارس جمعیتی داشت و چاپاران او بار دو رفت و آمد مینمودند رقم ایالت شوشتر بتاریخ ربیع الاول شصت و سه باسم محمد رضا بیک رسید که فرستادگان او از اردو اورده بودند و اینعالیجناب اجلاس عام نموده رقم مطاع خوانده شد و تمامی اهل ولایت باین خبر مشعوف و همت باطاعت او مصروف داشتند و اینمعنی ملایم طبع شیخ سعد و قبیله نبود باین سبب در مقام انکار قطع طرق و شوارع و بجمعیت باتفاق محله گرگر بمحاصره محله دستوا پرداختند و اعراب تا حوالی باغ حسن بیک و مستوفی آمدند و در این بین رقم ایالت باسم شیخ سعد خان از پادشاه جدید که در اصفهان جلوس نموده اسمعیل شاه بن میرزامرتضی بن میر سید علی خلیفه سلطانی رسید و چون اهل ولایت با محمد رضا خان صادق الکلمه و راسخ الغرم بودند بالاخره کار به مصالحه انجامید و شیخ سعد خان تفویض امور حکومت بمفری الیه نمود و او را در هرباب صاحب اختیار و بحالت سابق برقرار گذاشته مراجعت کرد و تا حالتحریر که یوم الاحد ثامن عشر رجب المرجب هزارو صدو شصت و چهار است بدینمنوال است تا من بعد در   کارخانه تقدیر رب العالمین چه نقش صورت پذیرد                        

سال 1164 هجری شمسی(شیخ حرب بن کریم بن خنیفر)

در شهر صفر 1164 هذه سنة عباسقلیخان سابق الذکر که در محال پشت کوه فیلی مقیم بود معاودت به دزفول نمود و اهل بلد با او یک جهت گردیدند و مهرعلیخان که تا آنوقت حاکم بود از شهر بیرون آمد و بقلعه بند بار که خود در یک فرسخی بنا نموده بود قرار گرفت و منسوبات و ابتاع د ر انجا باوپیوستند و عباسقلیخان در دزفول مستقل گردیدند و شیخ حرب بن کریم بن خنیفر که با مهرعلیخان نسبت مصاهرت داشت تعصب نموده شیخ سعد خانرا با سایر مشایخ آل کثیر بمحاصره دزفول کشانید و حاجی طالب بن حاجی صوف بن پرویز آقای گرجی دزفولی را که منجمله مخصوصان قدیم عباسقلیخان و جهت انتظام امر وارد حضور مشایخ شده بود مواخذه و مصادره نمودند و در بین مولی مطلب باتفاق شیخ ثامر بن عبدالقادر بن عبدالخالق بن فریح و شیخ مذکور بن عبدالسید بن بلاسم و سایر مشایخ آل سلطان آهنگ تاخت و تنبیه جماعت آل کثیر نمودند و قبل از حرکت از حویزه اینمعنی را ببعض اعیان اینولایت اعلام و ایشانرا از حقیقت اراده خود مطلع ساختند و مشایخ آل کثیر بعد از استماع اینخبر از محاصره دزفول برخاسته باستمداد مدافعه دشمن پرداختند و شیخ عبدالله بن عرمان بن خنیفر بخصوص استمداد از اهل اینولایت عمومآ و از نواب محمد رضا خان خصوصا وارد شهر گردید و سید فرج الله بن سید محمد صادق کلانتر که با نواب عالی نسبت مصاهرت داشت برفاقت مشارالیه نهصت نموده از هوا خواهان و منسوبان جمعی کثیر متابعت نمودند و آل کثیر باین جمعیت قوی حال گردیده در کنار رود کرخه منزل ساختند و مولی مطلب با عساکر خود در مقابل ایشان در آنطرف شط نزول نمود و چون موسم بهار و آب شط در طغیان و عبور از شط متعذر بود طرفین مدتی مدید از تناول یکدیگر ممنوع بودند تا بعد از فرو نشستن آب و پیوستن عباسقلیخان به مولی مطلب باین طرف عبور نمودند و نایره محاربه و مجادله و قتال اشتعال پذیرفته مدت چهار ماه بدینمنوال بگذشت و همه روزه جمعی از طرفین مقتول و جمعی مجروح میگردیدند و این تقریب بسیاری از زروع بتلف رسیده خسارتهای کلی و ضررهای بی پایان بعبادالله رسید و ضعفا و دردمندان بغایت متضرر گردیدند و در اکثر معارک سید فرج الله لوازم فرزانگی معمول و اعراب بوجود او مستظهر بودند تا در اوایل ماه مبارک رمضان آنمقدمه بنحوی از انحاء صورت نوعی پذیرفته هر یک بمنزل خود مراجعت نمودند  ودر خلال این احوال نواب اسماعیل شاه باتفاق جمیع امرا و امنا و ارکان دولت و عساکر رکاب از دارالسلطنه اصفهان بقصد تنبیه و تادیب سرکشان فارس حرکت نمود و اختیار امور دولت و حل و عقد کلیات و جزئیات احوال سلطنت از هر جهت باعلیمرادان خان بن حیدر آقای ناظر بختیاری چارلنک بود و در حین معاودت از شیراز فی ما بین امرا اختلاف و نزاع طاری شده نواب اقدس باتفاق کریم خان زند و علی صالح خان هفت لنگ بختیاری و سایر خوانین روانه اصفهان و علیمرادخان بااتباع و خواص خود را به کوهستان گرمسیر بختیاری کشیده و چون سلسله سرخیلان بختیاری را از قدیم الایام با اباء و اجداد کرام سید فرج الله مذکور رسم پیر و مریدی در میان بود بوساطت سید فرج الله فیما بین علیمرادخان و شیخ سعد خان سابق الذکر و سایر مشایخ آل کثیر طریق موافقت و مواخات مسلوک گردید و ابواب رفت و آمد از طرفین مفتوح و عهود صداقت و یکجهتی را بایمان و مواثیق مفلط استوار نمودند و شیخ علوان بن شیخ سعد خان با فواجی ملازمان در منزل بنوار بختیاری بمعسکر علیمرادخان پیوسته تا کنون در آنجا متوقف میباشد.                     

 سال 1165 هجری قمری

 در اوائل هذه السنة شصت و پنج فی ما بین مشایخ آل کثیر شقاق و نفاق بهمرسید و اکثر ایشان از طور سلوک شیخ سعد ناراضی و گله مند گردیدند و رئیس ایشان شیخ ناصر بن کریم بود او مردی عاقل و با تمکین است و بلطائف تدبیر چنان کرد که اکثر بنی اعمام و عشیره حتی شیخ مطلب برادر شیخ سعد را با خود متفق ساخت و چند روزی مصلحون خیر اندیش تسکین آن فتنه نمودند و چنان شد که النیام و موافقت فی الجمله مابین ایشان دست بداد و رفت و آمد رسمی با همدیگر نمودند لیکن کینها باقی بود و رفته رفته بتظاهر افتاد و شیاطین الانس در کار افساد بودند و ماده بحدی غلیظ شد که دیگر قابل اصلاح نبود لاجرم نایره جدال و قتال اشتعال پذیرفت و طرفین هر یک علحده از حاکم و اعیان شوشتر استمداد نمودند و مردم از امداد ایشان احتیاط        و مصلحت در آن دیدند که خود بان فتنه آلوده نسازند و چنان کردند و بین الطرفین جنگ ها قایم شد و در آن معارک شیخ طعان برادر شیخ ناصر و شیخ سلامه بن حرب برادرزاده او مقتول گردیدند و اینمعنی باعث زیادتی اصرار شیخ ناصر و موافقان گردید تا آنکه جنگ سلطانی واقع و شیخ سعد مغلوب و در معرکه دستگیر گردید و اولاد و اعوان او متفرق گردیدند و چند روزی او را در خانه شیخ عبدالله بن رملی بن مساعد که عمزاده بلا واسطه او بود نگاهداری و بعد از آن رخصت انصراف دادند و با اهل و عیال روانه محال آل خمیس گردید و منسوبان و متعلقان باو ملحق گردیدند و شیخ مطلب برادر او نیز باو پیوسته در آنجامتوقف میباشند و مشیخت آل کثیر بدون منازع و مخاصمه شیخ ناصر مذکور قرار گرفت و اهالی شوشتر و دزفول حکومت او را قبول و مراسم تسلیم و انقیاد معمول نمودند و چون مهر علیخان سابق الذکر برابطه ای که با شیخ ناصر داشت قویحال گردید از قلعه بندبار که تا آنوقت در آنجا متوقف  بود اراده به دزفول و شیخ ناصر امداد و اعانت نمود.   شیخ ناصر در اوائل اقتدار خود وارد شوشتر و در خانه سید فرج الله نزول نمود و حاجی نظر علی بن حاجی محمد امین فقیره را که از مخصوصان محمد رضا خان بود محبوس و مبلغی کلی مصادره نموده و بعد از دریافت آن وجه شیخ ناصر روانه منازل خود گردیده حاجی نظرعلی در خانه سید فرج الله همچنان محبوس بماند و مشوبات او جهت استخلاص او بمیرزا عبدالله سابق الذکر توسل نمودند و میرزا عبدالله چندین نوبت با لمشافهة و غائبانه شفاعت و درخواست رخصت او از سید فرج الله نمود و سید فرج الله ببعض معاضیر در آن باب تاخیر نمود اینمعنی سبب نقار خاطر میرزعبدالله گردید نهایت رسم دید و بازدید و رفت و آمد و سایر رسوم ظاهره بینهما برقرار بود تا انکه نیمشبی حاجی نظر علی فرصت یافته از محبث گریزان و بزحمت تمام افتان و خیزان خود را بخانه میرزعبدالله رسانید و میرزاعبدالله بزبان ملاطفت او را دلداری  و نزد خود نگاهداری و بنحوی که لایق ارباب مروت بود او را پرستاری و غمخواری نمود و در ساعت که اینخبر انتشار یافت موافقان که تا آنزمان بعضی در شکنجه جفا و بعضی ممتکف زاویه اختفا و جمعی ملتزم طریقه مدارا و سکوت و گروهی از افسردگی فرسوده و فرتوت بودند متظاهر گردیدند و چنان شد که اکثر محلات دستوا و بعض محلات گرگر همه همراهی و همزبان و بقسم قرآن تجدید عهد و پیمان نمودند و چون شیخ ناصر از اینواقعه خبردار گردید مکتوبی خشونت آمیز در کمال تهدید و نهانت تاکید و تشدید به میرزاعبدالله فرستاد و او را از نگاه داشتن حاجی نظر علی منع بلیغ نمود و ایشان اعتنا ننموده بر رای خود اصرار نمودند و مکاتبت محبت آمیز مشتمل بر عذر خواهی مقدمات گذشته و تقاعد از اعانت و امداد در اول وهله بمحمد رضا خان در دزفول فرستادند و او بامدن شوشتر تکلیف و ترغیب نمودند و مشار الیه ابتدا علیقلی بیک پسر خود را با جمعی دزفولی روانه نمود و شب وارد شده علیقلی بیک در خانه خود منزل نمود و همراهان را در خانهای متعدد در همان محله نزول فرمود و سویسها و سنگرها بساختند و سید فرج الله مردم خود را مامور نمود که آنچه از سو بها دسترس بود و خراب کردند و دو روز بعد از آن محمد رضا خان خود وارد شهر گردید و سید فرج الله در ساعت جمعیت نموده بر او یورش نمود و محمد رضا خان بحال توقف ندیده خود را بخانه میرزاعبدالله رسانید و خانه خان با اکثر خانه های آنمحله بجاروب غارت از چرک جیضه دینا پاک گردید و آتش فتنه بنحوی اشتعال پذیرفت که در ازمنه مسابقه هرگز معهود و معمول نبود و طرفین شب و روز بمحافظت ثفور و حدود بتوب و تفنگ مشغول و همه روزه جمعی مجروح و مقتول میگردیدند و سید فرج الله و شاه مراد خان سابق الذکر باو رفیق شفیق بود و ابراهیم بیگ گندزلو منجمله شاهمردان مذکوروحاجی محمد علی بن ملاکاظم وجمعی دیگردراوائل این فتنه بآ سیب گلوله مجروح گردیدندوباین سبب آثارضعف درجانب   ایشان بظهوررسید. ومقارن اینحال شیخ ناصربا اکثرمشایخ آل کثیرتبقویت ایشان وارد ولایت وچندین روزبخصوص تسکین این فتنه توقف نمودند وموثرنیفتاد وهیچ یک  ازطرفین ازسخن اول خود بهیچ وجه تنزل ننمود تا آنکه سیخ ناصربا رفقا بناخوشی  ازشهرروزانه شده بعدازدوسه روزخانه کوچ عرب رابمحاصره شهرکشایند ومحل عقیلی را ازتصَرف میرزاعبداله انتزاع ومردم خود رابضبط آن مرکل گردایند واملاک محمد رضاخان را که درخارج بلربود خراب واشجار رامقطوع و اتلاف یقول و زروع نمودند و بمضمون ان البلاء اذنرل یقوم عم الصالح و الطالح از شر این آتش هزار بیگناه سوخته و درد مصیبت در دل اندوخته و بترکتاز اجلاف اعراب همگی املاک و مزارع خراب و محصول ارباب منحصر در یاس و ضطراب و موافقان و مخالفان و کسانیکه مطلقآ ربطی و رجوعی باین امور ندارند همه با یکدیگر بر حاصل حرمان و دانشمندان متحیر در چاره اینکار بیسامان و علاج درد بی درمان و چون موافقان محمد رضا خان این اوضاع مشاهده نمودند و دانستند که زیاده اصرار بیصرفه و موجب ندامت است بجانب سید فرج الله میل نمودند و فرستادگان ایشان در جز وعهد و میثاق گرفتند و محمد رضا خان احتیاط نموده از خانه میرزا عبدالله بیرون آمده بخانه سید عبدالله بن سید محمد تقی مستوفی انتقال و روز دیگر رای بر آن قرار داد که انجام اینمقدمه را برای آقا طالب سابق الذکر تفویض نماید و آقا طالب تعهد انجام آن بروجهی که متضمن مصلحت وقت باشد نمود و چون محمد رضا خان مطمئن خاطر گردید بخانه آقا طالب نقل مکان نمود و در همانروز آقا طالب روانه حضور شیخ ناصر و در معاودت شیخ عبد علی بن رملی و شیخ علی بن مطلب بن حسین بن علی بن عنیفق و شیخ سالم بن حرب را همراه آورده که محمد رضا خان را با عزاز و احترام و اطمینان تمتم از شهر بیرون برده بخانه شیخ ناصر رسانیدند و بشفاعت آقا طالب تفصیرات مردم دستوا و سایر موافقانرا بعفو مقرون داشته و در همانروز برفاقت محمد رضا خان کوچ نموده و مردم از مضیق محاصره بیرون آمدند و فرمانروائی بلد کماکان بسید فرج الله استقرار یافته ضعفاء و فقرا از دردسر منازعه روسا فارغ گردیدند و مدت این جنگ و جدال سی و یه روز بود و مقارن استقامت مشتری فرو نشست و عدد مقتولین از معارف و غیر هم قریب بهشتاد بود و هر چند بروفق کریمه و اتقوا فتنه لاتصیبن الذین ظلموامنکم خاصه برقابه سکنه این مرز و بوم آسیب این قضیه عموم داشت نهایت بهره راقم این سطور از مکاره و متاعب این فتنه پر شور زیاده از دیگران بود اجاره و اوباش در چار سوی خانه چون خیل مور و در و دیوار کاشانه از آسیب گلول پر سور افتراز آشیان زنبور شب تا صباح از صدای طبل جنگ و نعره توپ و تفنگ مرغ خواب از آشمان چشم پریده و تیغ ستیزه سویه داران رشته مجالست احباب و رفت و آمد اصحاب اطیا برابریده مدار صحبت بر همنشینی سپاه و چریک و لهوالحدیث مکالمات ایشان نا خوشتر از آواز دهل نزدیک القصه بعد از طی مقدمه بچند روزی آقا طالب و جمعی کثیر از اعزه و اعیان را با خود متفق ساخته و بجمعیت تمام بخانه شیخ ناصر رفته استدعای محمد ضا خان نمودند و شیخ ناصر با جمعی از عشیره مرافقت نموده بکوکبه تمام نواب عالی را داخل ولایت نمودند و سید فرج الله و موافقان در هر باب متابعت رای او را بر خود التزام نمودند تا غره شهر رمضان شصت و شش بدینمنوال بود و بعد از آن خلاف و شقاق تجدد یافته و وقایع و سوانح بسیار رو داده که قابل تحریر نیست حق سجانه و تعالی همگی را براه خیر هدایت و از شرور شیاطین الانس و الجن حراست و حمایت نماید.بحمدوآله.                            

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:16 توسط قاسم منصور آل کثیر |

 

             تاریخ آل کثیر

 

 

 

 

 

 

حیاکم الله

 

 

 

           مطالب زیر برگرفته از کتاب تاریخ عشایر عرب خوزستان از آقای یوسف عزیزی میباشد.

 

 

آل كثير

آل كثيركه به لهجه محلي بدانان ((آل چثير)) نيزمي گويند ازقبيله هايي است كه درنخستين سال هاي بنياد گذاري خاندان مشعشع به اين منطقه آمدند. آنان مدتي دراهوازدرحاشيه رود كارون مي زيستند وسپس درمنطقه جنوب شوشترودزفول وشمال رودخانه هاي كرخه ودزمسكن گزيدند. آل كثيرطي درازناي تاريخ- بسته به استواري يا ضعف حكومت مركزي- قدرت يافته بارها برشوشترودزفول دست يافتند واميرنشين آل كثيررادرخاورخوزستان پديد آوردند. اميرنشين جنگ هاي بسياري با اميرنشين مشعشع داشت كه گاهي غالب و گاهي مغلوب آن ميشد.مهمترين رخدادهاي تاريخي ميان اين دو امير نشين را ياد آور مي شويم:1-در سال ((1111.ه)) مولا هيبت از فرمانروايان حويزه به قصد پناهندگي نزد اميرنشين آل كثير به شوشتر رفت.آل كثير به وي ياري رساندند.قبيله هاي حويزه كه وضع را چنين ديدندمولا فرج الله هماورد وي را تنها گذاشتند.

2-در سال ((1161.ه))قبيله آل كثير بر زد مولا مطلب بن محمد قيام كردند.مولا موفق به سركوب قيام نشد و با آنان در ((سرخكان))در نزديكي شوشتر رو به رو شد.پس از نبردي خونين مولا مطلب عقب نشست و به حويزه باز گشت و آل كثير بر شوشتر و دزفول دست يافتند.

3-مولا مطلب در سال((1165.ه))بار ديگر با لشكريان آل كثير رو در رو شد.آل كثير در آن هنگام شوشتر و فرمانرواي آن شهر ((عباس قلي خان))را در محاصره خود داشتند.پس از شنيدن خبر لشكر كشي مشعشعيان شوشتر را ترك كردند و به مصاف آنان شتافتند.اين جنگ 4 ماه به درازا كشيدكه سرنجام هيچ يك ازدو طرف به پيروزي دست نيافتند و مشعشعيان مجبور به بازگشت شدند.آل كثير در اين دوران ملوك الطوايفي تلاش داشتند با جنگ و نبرد با امير نشين هاي همسايه قدرت خود را تحكيم بخشند اما نه آل كثير نه بني طرف هيچ گاه نتوانستند مانند كعبيان يا مشعشعيان حكومتهايي استوار با نهادهاي ويژه يك دولت_حكومت زندان يا نهادهايي حقوقي و قانوني كه لازمه آن است به وجود مي آورند.در مورد آل كثير دوره كوتاه فرمانروايي شيخ حداد را بايد مستثني كرد.آل كثير به هنگام برپايي امير نشين كعب با شيوخ اين امير نشين يعني البوناصر كه در منطقه دورق فرمانروايي داشتند بارها جنگيدند و از گسترش امير نشين آنان ممانعت كردند.سيد احمد كسروي در تاريخ پانصد ساله خوزستان مي نويسد:در سال ((1265 ه_1849م))همزمان با قدرت يافتن حاج جابرمرداو_پدر شيخ خزعل_در فيليه.شيخ حداد بن فارس رئيس قبيله آل كثير خود را پادشاه شوشتر و دزفول خواند و فرمانبردار شيخ جابر نشد.همزمان شيخ ((مهاوي))رئيس قبيله بني طرف و شيخ طلال رئيس قبيله باوي نيز فرمانروايي آغاز كردند.اما شيخ خذعل فرزند حاج جابر كه قدرت بسياري يافته بود همه اين قبايل را به زير سلطه خود در آورد و شيوخ نا فرمان را به زندان انداخت يا سركوب كرد. قبيله آل كثيردرجنگ اول جهاني- همچون قبيله هاي بني طرف بني كعب زرگان وباويه- به فتواي علماي نجف دركنارتركان عثماني قرارگرفتند وبرضد انگليسي هاجنگيدند. ترهاي اين قبيله فراوان اند .افراد اين قبيله درروستاها به كشاورزي و دامداري مشغولند .

بخش اعظم كارگران طرح نيشكر هفت تپه وكار خانه هاي وابسته به آن را افراد اين قبيله تشكيل مي دهد. علامه دهخدا دو عشيره (( عنافجه )) و (( ضياغم )) ضيغمي ها را جزو قبيله بزرگ آل كثير آورده است . سه خاندان عمده ديگر آل كثير (( بيت سعد )) (( بيت كريم )) يا چريم و (( بيت ناصر )) هستند. طايفه خنيفري وابسته به بيت كريم است و خنيفرجد اين خاندان است.شاه حداد از خاندان (بيت سعد)بود.تيره هاي بيت كريم عبارتند از الف بيت مشعل ب بيت عبدالشيخ ج بيت امساعد السحاب د بيت غانم الشبيب عشيره هاي وابسته يا هم پيمان با بيت كريم:1-ديالم 2-زبيد 3-نيس 4-البوحمدان 5-بني نعامه 6-كرخيه 7-صعابره 8-ملايين

 

 شعری از یکی از شعرای آل کثیر در کتاب قبایل و عشایر عرب 

  

از شاعري از آل كثير:

گلت چمدوب انحب و اصب دمع البيابي و كت

                            او چمدوب نگضي العمر ما بين كيت ال و كت

او چمدوب فرس العزم اجذب رسنه و كت

                             صعبه و تدري الصعب يا صاح روضه كلف

الزلم ما هم سوا گالوه واحد كلف

                             واحد اتشوفه امحني كالدال

و آخر كلف مرفوع هامه و لادنگ الراسه الوكت 

 

 

بنا به روایاتی از بزرگان آل کثیر و همچنین اکثر کتب تاریخی

 

(عبدالخان يكي ازفرزندان شيخ فرج ودرواقع كوچكترين فرزند وي بود كه چون مادرش ازقبيله آل كثيربود به رياست عشايربني لام تعيين گرديد. آل كثيرازهمسايگان بني لام به شمارمي روند.آنان ازتبارقحطاني وجايگاهشان ازراهرمزتا شوشتروكرخه عليا تا دامنه هاي كوهستان وعبدالخان گسترده است.)

.

.

.

((بني ساله فرزندان ساله پسرعبدالرحمان ابوسعيد پسرسمره پسرعبد شمس پسرعبد مناف اند وساله برادركثيرنياي قبيله آل كثيراست))

 .

.

.

 

 عنافجه

(عشيره عنافجه ازقبيله آل كثيراست. آنان درناحيه اي به نام ((يكا ويه)) – ازتوابع اهواز- ودركناررود خانه دزوبه فاصله حدود ده كيلومترازرود خانه كارون- سكونت دارند.عنافجه به كشت گندم دامداري وباغداري اشتغال دارند. عشيره عنافجه به سركردگي بزرگان عشيره نبرد سختي راعليه رضا خان پيش بردند.)

.

.

.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

انواع نام هاي خوانوادگي كه عشاير آل كثير به صورت اختياري ياغيراختياري انتخاب كردند عبارتند از:

آل كثير*حيدري آل كثير*خنيفر*خنيفري*ناصري*ناصر*سعدي*سعدي آل كثيرمطلق زاده*بني سعد*بنياني*كثيري*مساعد*خنفري *جم

 

 

بنا به گفته هاي حاج عزيز ابو اهليل از ريش سفيدان بيت سعد از شاخه بيت فارس ميباشد طي ملاقاتي كه با ايشان در منزل شخصي شان در بيت كريم داشتيم و كمك فراواني در مورد ويرايش شجره عشيره بيت سعد به ما كردند.اشاره اي به آل كثيري هايي كه از موقعيت جغرافيايي عشيره خود فاصله گرفتند و آل كثير اطلاعات كمي در مورد آنها دارد عبارتند از:

بيت الحوم در خرمشهر و اطراف آن (الحوم بن گاطع بن سعد) و فرحان از نسل اچليب بن سعد بن سلطان بن سعد بن خنيفر كه به بصره مهاجرت كرد.

 

حاج شيخ ملا طه نير در اين باره گفتند:

 

عبد علي  لفته بن سحاب بن سالم بن حرب بن كريم بن خنيفر نيز به عراق رفته و هيچ اطلاعاتي از نسل اين شخص  در دسترس عشيره نيست. 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 19:2 توسط قاسم منصور آل کثیر |

                            مصاحبه با حاج شيخ طعمه سعد آل كثير    

 

حاج طعمه سعدی آل کثیر

 

حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ طعمه سعد آل كثير يكي از روحانيون برجسته شهرستان شوش و دزفول  ميباشد.در ملاقاتي كه در منزل شخصي او در شهرستان دزفول در تاريخ 23/2/86 صورت گرفت در مورد چگونگي جمع آوري اطلاعات و معلومات در مورد قبيله خود(آل كثير)چنين ميگويد:

پدرم با عشيره خود زندگي نكرد بلكه به روستاي سيد نور رفته و با آن سادات معاشرت كرد و من نيز در آن روستا متولد شدم.پدرم از همان كودكي مرا به مكتب فرستاد.با اين حال من كه به نسب و تاريخ آل كثير(خنيفر)علاقه داشتم.علاوه بر مطالبي كه پدرم نقل ميكرد از بعضي سالخوردگان طايفه سعد(آل كثير)استفاده ميكردم.و سوالات خود را آز آنها ميپرسيدم مثلآ به ياد دارم كه گاهي نزد زني به نام انوسه دختر انوسي فرزند علوان البندر الحاشي ميرفتم و خاطرات زيادي در مورد بيت سعد و كل قبيله آل كثير مي شنيدم.و بدين ترتيب من با جمع آوري معلومات زيادي ملكه اي در ذهنم در مورد تاريخ قبيله آل كثير(خنيفر)و چگونگي به قدرت رسيدن آنها در خوزستان ايجاد شد.

شيخ خنيفر چگونه به قدرت رسيد و چگونه كشته شد؟

حاج شيخ طعمه:خنيفر كه با خاندان مشعشعي كه به آنها موالي مي گفتند و محل سكونتشان حويزه بود آشنا شد وي از قدرت آنها استفاده كرده و مامور جمع آوري ماليات شد.و در منطقه هيبتي پيدا كرد.اما قبيله اي به نام المعلي او را كشت.

بعد از كشته شدن خنيفر همسرش كه دختر شيخ بني خالد بود دست فرزندش (ناصر) را ميگيرد و با همراهي (ايمعي) كه برده خنيفر بود به خانه پدرش باز مي گردد.ايمعي به مادر ناصر سفارش ميكنه كه در تربيت ناصر دقت كنه و خودش هم نزد مولا باز ميگردد و هر چند گاه سري به ناصر ميزند.ميگويند روزي اين برده با وفا (ايمعي) به قبيله بني خالد رفته تا مادر و فرزندش را از نزديك ببيند.در راه پسر بچه اي را ديد كه با دوستانش يك بازي محلي به نام (لعب اچعاب)ميكرد.و خيلي جالب بازي را انجام ميداد.برده با خود ميگويد اگر خنيفر بچه اي دارد همين است و بس.در غير اين صورت ممكن است بچه خنيفر مرده باشد.برده پسر بچه را ميبوسد و از او ميپرسد تو كي هستي؟بچه در جوابش ميگويد اسم من ناصر است.سپس برده نام پدرش را ميپرسد و بچه اسم جد مادريش را ميگويد.برده از پسر بچه مي خواهد كه او را نزد مادرش ببرد.و وقتي مادر ناصر را ديد فهميد كه حدسش درست است و اين فرزند خنيفر است.او خطاب به مادر ناصر مي گويد آيا مي خواهي نام خنيفر زنده بماند يا فراموش شود.زن در جواب ميگويد مگر زنده يا فراموش شدن نام خنيفر دست من است.برده مي گويد آري.تو اگر پسر را به من بدهي من او را نزد مولا ميبرم و در آنجا شآن و منزلتي پيدا مي كند.اما اگر پيش تو بماند گم ميشود و جزء بني خالد مي گردد زيرا من نام پدرش را مي پرسيدم او نام پدر تو (جدش) را به من داد.مادر ناصر مي گويد پس اجازه بده با پدرم مشورت كنم و تصميم نهايي را به تو مي دهم.مادر ناصر پس از مشورت با پدرش را ضي مي شود كه ايمعي ناصر را همراه خود نزد مولا ببرد.ناصر همراه بردهء پدرش نزد مولا ميروند.و پس از مولاقات با مولا دست او را مي بوسد و در كنارش مي نشيند.مولا هم پست پدرش را كه مآمور جمع آوري ماليات بود به او ميدهد و به برده سفارش مي كند كه هواي اين پسر را داشته باش و در تربيت او بيشتر دقت كن و ....  .در يكي از روزهاي فصل بهار شيوخ قبيله معلي جهت آوردن ماليات خود به نزد مولا مي آيند و پس از صرف ناهار آنجا را ترك مي كنند.برده به ناصر مي گويد اينها قاتلان پدر تو هستند.ناصر تصميم مي گيرد كه انتقام خون پدرش را بگيرد و با مولا مشورت ميكند.مولا مي گويد تو چطوري ميخواهي كه تنهايي با چند نفر درگير شوي.و در اين مورد مخالفت مي كند.ولي ناصر همراه ايمعي آنها را دنبال كرده و همه آنها را مي كشد و سر بريده آنها را نزد مولا ميبرد.مولا از اين امر شگفت زده مي شود و مي گويد چگونه همه آنها را از پاي در آوردي؟

از خصوصيات و اخلاق فرزندان سعد براي ما بگوييد؟

حاج شيخ طعمه: سعد دو فرزند به نام هاي سلطان و گاطع داشت.كه سلطان فرزند بزرگتر بود.اين دو برادر اخلاق و خصوصيات خاص داشتند.مثلآ يكي ازكارهاي مهم شيخ سلطان اين است كه مي گويند:در ابتدا بين عرب بني لام(عراق)و عربهاي خوزستان حد و مرزي نبود اين جماعت در فصل بهار وارد مناطق همديگر مي شدند و مشكلاتي از قبيل غارت و درگيري ميانشان بوجود مي آمد.شيخ سلطان بين اين دو قبيله مرزي گذاشت.اين مرز يك تپه بود شيخ شمشيرش را در آنجا زد و مقرر كرد عبور از اين مرز بنا به درخواست و گرفتن مجوز و رضايت شيوخ دو طرف باشد.كه آن مرز به خيط السلطان معروف گشت در حال حاضر خيط السلطان جزء خاك عراق است و احتمالآ در حوالي العماره يا مهران باشد.همچنين از خصوصيات شيخ گاطع فرزند ديگر شيخ سعد نقل مي كنند كه روزي شيوخ قبيله بني لام به عنوان مهمان نزد شيخ گاطع آمدند و شيخ اجازه نداد كه آنها زود برگردند و يك هفته آنان را نزد خود نگه داشت هدف او از معطل كردن آنها اين بود كه ميخواست ماليات منطقه اعچليه(كه اكنون به عقيليه معروف است و حوالي شوشتر ميباشد)كه هفت بار قاطر نقره است به عنوان هديه به آنها بدهد اما ماليات به موقع به دست شيخ نرسيد و مهمانان به خانه شان برگشتند پس از خروج آنها از منطقه ماليات كه هفت بارقاطر نقره بود رسيد.شيخ بلافاصله دستور داد كه شخصي خود را سريع به مهمانان برساند و آنها را در راه نگه دارد تا هدايا را به دست انها برساند.يكي از شيوخ بني لام با ديدن هدايا در يك بيت شعر چنين از گاطع تعريف مي كند.  لو مثل گاطع گاطعين..........گاطع الچثري اليطي امحملات. ((گاطع الچثري منظور گاطع آل كثيري است))

آيا حكايت يا داستاني در مورد شيخ فرحان الاسد داريد؟

حاج شيخ طعمه سعد:فرحان الاسد و حيدرالعلي دو تن از شيوخ قبيله آل كثير بودند و قرآن را هميشه در گردن آويزان مي كردند(يعني كلام خدا طوق گردنشان بود)آنها انسانهاي بخشنده اي بودند و به روحانيون احترام زيادي قائل مي شدند.يكي از روحانيون نجف براي حاج  شيخ طعمه سعد حكايتي را اين چنين نقل ميكند:مي گويد من شيخ فرحان را نديده ام اما يكي از دوستانم كه از علما ي نجف بود تعريف ميكند كه در زمان طلبگي در تابستان يكي از سالها به منطقه خوزستان رفته و به قلعه دهنو كه مقر شيخ فرحان بوده سري زده است.مي گويد شيخ فرحان مرا مورد لطف و محبت خود قرار داد و احترام زيادي برايم قائل شد مدتي پيش او ماندم و زماني كه خواستم برگردم شيخ تا مقداري از راه مرا بدرقه كرد و مشت خود را كه در آن سي سكه طلا بود بصورت مخفيانه در مشت من قرار داد و گفت: خذوا القليل من البخيل وذمه ان القليل عند البخيل كثير.

لطفآ در مورد ماجراي كشته شدن شيوخ بيت سعد براي ما بگوييد.

حاج شيخ طعمه:شيوخ بيت سعد در آن زمان عبارتند از:بندر الفرحان.غضبان السلطان.حميد السعد.سلطان السعد.تركي البندر.كه همگي آنها در يك شب توسط مامورين حكومتي كشته شدند.ماجرا از اين قرار بود كه عده اي از شيوخ بيت سعد در منطقه اي به نام كاونا(بين دزفول و شوشتر)كه تقريبآ يك بخش بود و در آنجا پاسگاهي بود كشته شدند به اين نحو كه نظام سابق متوجه مي شود كه از زمان ورود متفقين به ايران بيت سعد خيلي قوي شده اند به فكر حيله و چاره اي افتاد.در آن زمان از دزفول به پايين دست زير نفوز بيت سعد بود. من در آن روزها 14 يا 15 ساله بودم و يادم مي آيد كه در شهر دزفول به شيخ بندر شابندر مي گفتند.و وقتي كه شيخ بندر به مناطق شمس آباد تا امچسر و روستاها و كوت هاي ديگر نماينده اي مي فرستاد ديگر پاسگاه هاي آن مناطق قدرتي از خود نداشته.كه در دزفول و مناطق ديگر به اين نمايندگان گعيده مي گفتند.خلاصه كلام شيوخ را به اين منطقه (كاوانا) كشانده و مي كشند و حالا چگونگي كشته شدن آنها را از زبان يك شاهد عيني كه ماجرا را برايم تعريف كرده نقل ميكنم.زاير شايع همان شاهد عيني است كه كدخدايي از طرف مستوفي حاكم دزفول بود.او پسر عموي شيخ بيت سعد مي باشد ولي در تشكيلات آنها دستي نداشت.وي شب حادثه در آنجا حضور داشت و خود شخصآ ماجرا را براي من نقل كرد.او مي گويد:افراد عالي رتبه با همدستي مستوفي حيله اي براي آنها چيدند و آنها را به منطقه كاوانا دعوت كردند.و به آنها تاكيد كردند كه چون در اين جلسه مسئولين مهم دولتي حضور دارند به همراه خود اسلحه نياورند.اما آنان ماموران خود را كه بيش از صد نفر بودند مخفي كرده و همه را براي حمله به شيوخ آماده كردند.وقتي جلسه تشكيل شد مسئولين دولتي به شيوخ گفتند ما انتظارداريم امنيت منطقه را شما برقراركنيد وهاهم هيچ گونه اعتراضي به شما نداريم فقط اينكه به قرآن قسم بخوريد كه امنيت منطقه را خوب برقراركنيد و ما همه درعوض قسم مي خوريم كه ازشما پشتيباني كنيم . شيوخ هم اين پيشنهاد راقبول كردند . دراين هنگام مسئولين دولتي د ستوردادند كه قرآن ها راجهت قسم خوردن بياورد . گويي كه اين كلام رمزي براي حمله به شيوخ است چون بلافاصله ما موران وارد شدند وآنها رامحاصره كردند ودستورحمله ناگهاني به شيوخ بيت سعد صادرشد.سلطان السعد ازجاي خود پاشد وگفت كه به ما خيانت كردند (خذونه غلب انا اخو فرحه)وبا مامور دولتي كه درنزديكش بود درگيرشد واسلحه اش راگرفت كه ناگهان ما موران به هردوشليك كردند وهردو راكشتند دراين حال مستوفي به زايرشايع مي گويد توازاتاق خارج شو و زايرشايع خارج مي شود وهمه شيوخ رامي كشند. پس از اين حادثه مردم متوجه مي شوند كه دولت خواستار ذلت سعديهاست علیهذا به آنها حمله مي كنند از جمله قبيله آلبوحمدان كه از طرف بيشه (زوور اعوصي) به آنها حمله مي كنند ولي سعديها دور حاجات كه سن زيادي نداشت و پسر بزرگ شيخ بندر هم نبود نبود را مي گيرند و به او روحيه ميدهند و هوسه معروف خود ((بي حاجات العش ما يخله))را مي گويند.آنها سوار اسبهايشان مي شوند و بر مهاجمان يورش مي برند و آنها را فراري مي دهند گفته مي شود در اين درگيري كسي كشته نشد.حاج شيخ طعمه سعدي اضافه مي كند كه انصافآ شيخ حاجات آدم بخشنده اي بود و مردم منطقه را راضي مي كرد و آوازه بلندي پيدا كرد.سرانجام شيخ خلف حيدر هم به مستوفي فرزند همان مستوفي بزرگ كه توطئه قتل شيوخ را انجام داده بود پول قرضي زيادي با سیاست و تدبیر داد و چون نتوانسته قرض خود را پس دهد ورشكسته شدند و تمام ملك هايشان را خريد و آنها را از دزفول خارج كرد و بدين ترتيب شيخ خلف حيدر توانست انتقام خون برادرانش را بگيرد.

از بزرگ منشي شيخ علي الغافل چيزي ميدانيد؟

حاج شيخ طعمه:روزي يكي از فرزندان شيخ علي الغافل دختري از بيت چريم را خواست و اين موضوع را با پدرش در ميان گذاشت و اسم دختر و پدرش را هم گفت.در آن زمان زنان بيت چريم جهت آوردن هيزم هر روز به بيشه مي رفتند و هنگام برگشت در مكاني استراحت مي كردند.شيخ علي شخصي غريب را نزد آنان فرستاد كه از آنها سوال كند شما دختران كي هستيد؟همه دختران بيت چريم در جواب گفتند ما دختران شيخ علي الغافل هستيم.آن مرد نزد شيخ برگشت و ماجرا را تعريف كرد.شيخ فرزند خود را فرا خواند تا حقيقت را از زبان آن شخص بشنود.شيخ علي خطاب به فرزندش گفت اينها خودشان را دختران من معرفي كردند.پس نمي توانم دخترانم را به عقد پسرانم در آورم و مي خواهم حرف اين دختران را عملي كنم.زيرا نگرانم كه در آينده اگر اختلافي بين شما پيش آيد من طرف فرزندانم را بگيرم و نتوانم قضاوت درستي بكنم.

شاه حداد كيست؟

حاج شيخ طعمه:شاه حداد بن غافل بن حاشي ابن كوت ابن گاطع بن سعد اسم او جزء ليست شاهان است و او را شيخ نمي خواندند مركز حكومتش شهر شوشتر بود.اما مناطق دهنو و گوماط و چند منطقه ديگر را هم زير سلطه داشت.مي گويند وقتي حاكم ايراني شاه حداد را ديد با تعجب مي پرسد شاه حداد همين است.زيرا شاه حداد جثه بزرگي نداشت و ريشش كم پشت بود.اما شاه حداد در جوابش مي گويد اگر بزرگ می خواهي گاو ميش يا شتر هم بزرگ هستند و اگر شمشير می خواهي در اين هنگام شمشيرش را سريع از غلاف بيرون مي آورد و مي گويد اين شمشير شاه حداد است.لازم به ذكر است از ذريه شاه حداد كسي باقي نمانده است.نكته اي ديگر در مورد شاه حداد اينكه او سكه به نام خود ضرب كرده بود.     

 

تصویر زیر از حاج شیخ طعمه سعد و سمت چپ تصویر حاج عبود خنیفر از روستای بیت اسماعیل

که هر دو از شخصیت های مومن قبیله آل کثیر می باشند.

 حاج شیخ طعمه سعد و حاج شیخ عبود خنیفر (آل کثیر)

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:13 توسط قاسم منصور آل کثیر |