تبليغاتX
مدونة (قبیله آل کثیر) فی خوزستان - خاطرات دختر آل کثیری
خاطراتی از یک دختر ۱۳ ساله به دست ما رسیده که به زودی به نظر شما بازدید کنندگان می رسد.

بنا به دلیل سیاست حفظ اسرار از آوردن نام نویسنده خاطره معذوریم

خاطره اي از پدر و مادر                              تاريخ : 29/12/86

سلام............من اين خاطره را درباره ي پدر و مادر نوشتم. شروع : وقتي به انديمشك رفتيم كه براي خواهرم  bbb لباس بخريم هنوز در پاساژ اول بوديم كه و پدرم آمد و حرف هاي زشت از دهان او در آمد اين حرف ها را به مادرم مي زد او هر ساعت يك چيزي مي گفت.مثلا رفتيم براي bbbشلوار بخريم او مي گفت :      ان شاء لله خدا اين نعمت را از من ببرد من پدرم را دوست دارم من بعضي اوقات مي ترسيدم مثلا مي ترسيدم به او بگويم لباس مي خواهم و چيزهاي ديگر.من همه احساساتم را به مادرم مي گويم مادرم بعضي اوقات به من مي گويد اگر چيزي مي خواهي به پدرت بگو من كاري ندارم من به همه چيز نياز دارم ولي نمي توانم همه آنها را بخرم با خودم قرار گذاشته ام كه يك قلك بگيرم و در آن پول بيندازم و چيزهايي كه لازم دارم آن ها را بخرم من به محبت پدر نياز دارم مثلا و قتي به خانه دايي مي رفتم مي ديدم كه دايي ام دخترش ccc را بازي مي دهد ccc هر چه كه مي خواهد به پدرش مي گويد پدرش به او محبت زيادي مي كند من فقط آنها را تماشا مي كنم من محبت پدرم را فقط براي خودم نمي خواهم مثلا به خواهرها بخصوص مادر . من دوست دارم در بغل پدر بروم ولي نمي توانم مي خواهم او را به خودم بكشم باز هم نمي توانم خلاصه من به همه چيز نياز دارم به محبت به آسايش و........... خلاصه خاطره ي من درباره ي پدر را شنيديد. 

نظرتان چیست

 مطلب فوع عین نوشته خاطره نویس بود و نویسنده به دلیل صغر سن دارای غلط های املایی بود که ما برای ارتباط بیشتر احساسی با نوشتار آن را به همان صورت تایپ کردیم

خاطره ی دیگری از این دختر آل کثیری نیز در دست است که به زودی به نظر شما بینندگان می رسد. 

  ادامه دارد...........