تبليغاتX
مدونة (قبیله آل کثیر) فی خوزستان - حاج شیخ طعمه سعد آل کثیر

 مصاحبه حضوری با حاج شیخ طعمه سعد آل کثیر

حجت الاسلام و المسلمين حاج شيخ طعمه سعد آل كثير يكي از روحانيون برجسته شهرستان شوش و دزفول  ميباشد.در ملاقاتي كه در منزل شخصي او در شهرستان دزفول در تاريخ 23/2/86 صورت گرفت در مورد چگونگي جمع آوري اطلاعات و معلومات در مورد قبيله خود(آل كثير)چنين ميگويد:

پدرم با عشيره خود زندگي نكرد بلكه به روستاي سيد نور رفته و با آن سادات معاشرت كرد و من نيز در آن روستا متولد شدم.پدرم از همان كودكي مرا به مكتب فرستاد.با اين حال من كه به نسب و تاريخ آل كثير(خنيفر)علاقه داشتم.علاوه بر مطالبي كه پدرم نقل ميكرد از بعضي سالخوردگان طايفه سعد(آل كثير)استفاده ميكردم.و سوالات خود را آز آنها ميپرسيدم مثلآ به ياد دارم كه گاهي نزد زني به نام انوسه دختر انوسي فرزند علوان البندر الحاشي ميرفتم و خاطرات زيادي در مورد بيت سعد و كل قبيله آل كثير مي شنيدم.و بدين ترتيب من با جمع آوري معلومات زيادي ملكه اي در ذهنم در مورد تاريخ قبيله آل كثير(خنيفر)و چگونگي به قدرت رسيدن آنها در خوزستان ايجاد شد.

شيخ خنيفر چگونه به قدرت رسيد و چگونه كشته شد؟

حاج شيخ طعمه:خنيفر كه با خاندان مشعشعي كه به آنها موالي مي گفتند و محل سكونتشان حويزه بود آشنا شد وي از قدرت آنها استفاده كرده و مامور جمع آوري ماليات شد.و در منطقه هيبتي پيدا كرد.اما قبيله اي به نام المعلي او را كشت.

بعد از كشته شدن خنيفر همسرش كه دختر شيخ بني خالد بود دست فرزندش (ناصر) را ميگيرد و با همراهي (ايمعي) كه برده خنيفر بود به خانه پدرش باز مي گردد.ايمعي به مادر ناصر سفارش ميكنه كه در تربيت ناصر دقت كنه و خودش هم نزد مولا باز ميگردد و هر چند گاه سري به ناصر ميزند.ميگويند روزي اين برده با وفا (ايمعي) به قبيله بني خالد رفته تا مادر و فرزندش را از نزديك ببيند.در راه پسر بچه اي را ديد كه با دوستانش يك بازي محلي به نام (لعب اچعاب)ميكرد.و خيلي جالب بازي را انجام ميداد.برده با خود ميگويد اگر خنيفر بچه اي دارد همين است و بس.در غير اين صورت ممكن است بچه خنيفر مرده باشد.برده پسر بچه را ميبوسد و از او ميپرسد تو كي هستي؟بچه در جوابش ميگويد اسم من ناصر است.سپس برده نام پدرش را ميپرسد و بچه اسم جد مادريش را ميگويد.برده از پسر بچه مي خواهد كه او را نزد مادرش ببرد.و وقتي مادر ناصر را ديد فهميد كه حدسش درست است و اين فرزند خنيفر است.او خطاب به مادر ناصر مي گويد آيا مي خواهي نام خنيفر زنده بماند يا فراموش شود.زن در جواب ميگويد مگر زنده يا فراموش شدن نام خنيفر دست من است.برده مي گويد آري.تو اگر پسر را به من بدهي من او را نزد مولا ميبرم و در آنجا شآن و منزلتي پيدا مي كند.اما اگر پيش تو بماند گم ميشود و جزء بني خالد مي گردد زيرا من نام پدرش را مي پرسيدم او نام پدر تو (جدش) را به من داد.مادر ناصر مي گويد پس اجازه بده با پدرم مشورت كنم و تصميم نهايي را به تو مي دهم.مادر ناصر پس از مشورت با پدرش را ضي مي شود كه ايمعي ناصر را همراه خود نزد مولا ببرد.ناصر همراه بردهء پدرش نزد مولا ميروند.و پس از مولاقات با مولا دست او را مي بوسد و در كنارش مي نشيند.مولا هم پست پدرش را كه مآمور جمع آوري ماليات بود به او ميدهد و به برده سفارش مي كند كه هواي اين پسر را داشته باش و در تربيت او بيشتر دقت كن و ....  .در يكي از روزهاي فصل بهار شيوخ قبيله معلي جهت آوردن ماليات خود به نزد مولا مي آيند و پس از صرف ناهار آنجا را ترك مي كنند.برده به ناصر مي گويد اينها قاتلان پدر تو هستند.ناصر تصميم مي گيرد كه انتقام خون پدرش را بگيرد و با مولا مشورت ميكند.مولا مي گويد تو چطوري ميخواهي كه تنهايي با چند نفر درگير شوي.و در اين مورد مخالفت مي كند.ولي ناصر همراه ايمعي آنها را دنبال كرده و همه آنها را مي كشد و سر بريده آنها را نزد مولا ميبرد.مولا از اين امر شگفت زده مي شود و مي گويد چگونه همه آنها را از پاي در آوردي؟

از خصوصيات و اخلاق فرزندان سعد براي ما بگوييد؟

حاج شيخ طعمه: سعد دو فرزند به نام هاي سلطان و گاطع داشت.كه سلطان فرزند بزرگتر بود.اين دو برادر اخلاق و خصوصيات خاص داشتند.مثلآ يكي ازكارهاي مهم شيخ سلطان اين است كه مي گويند:در ابتدا بين عرب بني لام(عراق)و عربهاي خوزستان حد و مرزي نبود اين جماعت در فصل بهار وارد مناطق همديگر مي شدند و مشكلاتي از قبيل غارت و درگيري ميانشان بوجود مي آمد.شيخ سلطان بين اين دو قبيله مرزي گذاشت.اين مرز يك تپه بود شيخ شمشيرش را در آنجا زد و مقرر كرد عبور از اين مرز بنا به درخواست و گرفتن مجوز و رضايت شيوخ دو طرف باشد.كه آن مرز به خيط السلطان معروف گشت در حال حاضر خيط السلطان جزء خاك عراق است و احتمالآ در حوالي العماره يا مهران باشد.همچنين از خصوصيات شيخ گاطع فرزند ديگر شيخ سعد نقل مي كنند كه روزي شيوخ قبيله بني لام به عنوان مهمان نزد شيخ گاطع آمدند و شيخ اجازه نداد كه آنها زود برگردند و يك هفته آنان را نزد خود نگه داشت هدف او از معطل كردن آنها اين بود كه ميخواست ماليات منطقه اعچليه(كه اكنون به عقيليه معروف است و حوالي شوشتر ميباشد)كه هفت بار قاطر نقره است به عنوان هديه به آنها بدهد اما ماليات به موقع به دست شيخ نرسيد و مهمانان به خانه شان برگشتند پس از خروج آنها از منطقه ماليات كه هفت بارقاطر نقره بود رسيد.شيخ بلافاصله دستور داد كه شخصي خود را سريع به مهمانان برساند و آنها را در راه نگه دارد تا هدايا را به دست انها برساند.يكي از شيوخ بني لام با ديدن هدايا در يك بيت شعر چنين از گاطع تعريف مي كند.  لو مثل گاطع گاطعين..........گاطع الچثري اليطي امحملات. ((گاطع الچثري منظور گاطع آل كثيري است))

آيا حكايت يا داستاني در مورد شيخ فرحان الاسد داريد؟

حاج شيخ طعمه سعد:فرحان الاسد و حيدرالعلي دو تن از شيوخ قبيله آل كثير بودند و قرآن را هميشه در گردن آويزان مي كردند(يعني كلام خدا طوق گردنشان بود)آنها انسانهاي بخشنده اي بودند و به روحانيون احترام زيادي قائل مي شدند.يكي از روحانيون نجف براي حاج  شيخ طعمه سعد حكايتي را اين چنين نقل ميكند:مي گويد من شيخ فرحان را نديده ام اما يكي از دوستانم كه از علما ي نجف بود تعريف ميكند كه در زمان طلبگي در تابستان يكي از سالها به منطقه خوزستان رفته و به قلعه دهنو كه مقر شيخ فرحان بوده سري زده است.مي گويد شيخ فرحان مرا مورد لطف و محبت خود قرار داد و احترام زيادي برايم قائل شد مدتي پيش او ماندم و زماني كه خواستم برگردم شيخ تا مقداري از راه مرا بدرقه كرد و مشت خود را كه در آن سي سكه طلا بود بصورت مخفيانه در مشت من قرار داد و گفت: خذوا القليل من البخيل وذمه ان القليل عند البخيل كثير.

لطفآ در مورد ماجراي كشته شدن شيوخ بيت سعد براي ما بگوييد.

حاج شيخ طعمه:شيوخ بيت سعد در آن زمان عبارتند از:بندر الفرحان.غضبان السلطان.حميد السعد.سلطان السعد.تركي البندر.كه همگي آنها در يك شب توسط مامورين حكومتي كشته شدند.ماجرا از اين قرار بود كه عده اي از شيوخ بيت سعد در منطقه اي به نام كاونا(بين دزفول و شوشتر)كه تقريبآ يك بخش بود و در آنجا پاسگاهي بود كشته شدند به اين نحو كه نظام سابق متوجه مي شود كه از زمان ورود متفقين به ايران بيت سعد خيلي قوي شده اند به فكر حيله و چاره اي افتاد.در آن زمان از دزفول به پايين دست زير نفوز بيت سعد بود. من در آن روزها 14 يا 15 ساله بودم و يادم مي آيد كه در شهر دزفول به شيخ بندر شابندر مي گفتند.و وقتي كه شيخ بندر به مناطق شمس آباد تا امچسر و روستاها و كوت هاي ديگر نماينده اي مي فرستاد ديگر پاسگاه هاي آن مناطق قدرتي از خود نداشته.كه در دزفول و مناطق ديگر به اين نمايندگان گعيده مي گفتند.خلاصه كلام شيوخ را به اين منطقه (كاوانا) كشانده و مي كشند و حالا چگونگي كشته شدن آنها را از زبان يك شاهد عيني كه ماجرا را برايم تعريف كرده نقل ميكنم.زاير شايع همان شاهد عيني است كه كدخدايي از طرف مستوفي حاكم دزفول بود.او پسر عموي شيخ بيت سعد مي باشد ولي در تشكيلات آنها دستي نداشت.وي شب حادثه در آنجا حضور داشت و خود شخصآ ماجرا را براي من نقل كرد.او مي گويد:افراد عالي رتبه با همدستي مستوفي حيله اي براي آنها چيدند و آنها را به منطقه كاوانا دعوت كردند.و به آنها تاكيد كردند كه چون در اين جلسه مسئولين مهم دولتي حضور دارند به همراه خود اسلحه نياورند.اما آنان ماموران خود را كه بيش از صد نفر بودند مخفي كرده و همه را براي حمله به شيوخ آماده كردند.وقتي جلسه تشكيل شد مسئولين دولتي به شيوخ گفتند ما انتظارداريم امنيت منطقه را شما برقراركنيد وهاهم هيچ گونه اعتراضي به شما نداريم فقط اينكه به قرآن قسم بخوريد كه امنيت منطقه را خوب برقراركنيد و ما همه درعوض قسم مي خوريم كه ازشما پشتيباني كنيم . شيوخ هم اين پيشنهاد راقبول كردند . دراين هنگام مسئولين دولتي د ستوردادند كه قرآن ها راجهت قسم خوردن بياورد . گويي كه اين كلام رمزي براي حمله به شيوخ است چون بلافاصله ما موران وارد شدند وآنها رامحاصره كردند ودستورحمله ناگهاني به شيوخ بيت سعد صادرشد.سلطان السعد ازجاي خود پاشد وگفت كه به ما خيانت كردند (خذونه غلب انا اخو فرحه)وبا مامور دولتي كه درنزديكش بود درگيرشد واسلحه اش راگرفت كه ناگهان ما موران به هردوشليك كردند وهردو راكشتند دراين حال مستوفي به زايرشايع مي گويد توازاتاق خارج شو و زايرشايع خارج مي شود وهمه شيوخ رامي كشند. پس از اين حادثه مردم متوجه مي شوند كه دولت خواستار ذلت سعديهاست علیهذا به آنها حمله مي كنند از جمله قبيله آلبوحمدان كه از طرف بيشه (زوور اعوصي) به آنها حمله مي كنند ولي سعديها دور حاجات كه سن زيادي نداشت و پسر بزرگ شيخ بندر هم نبود نبود را مي گيرند و به او روحيه ميدهند و هوسه معروف خود ((بي حاجات العش ما يخله))را مي گويند.آنها سوار اسبهايشان مي شوند و بر مهاجمان يورش مي برند و آنها را فراري مي دهند گفته مي شود در اين درگيري كسي كشته نشد.حاج شيخ طعمه سعدي اضافه مي كند كه انصافآ شيخ حاجات آدم بخشنده اي بود و مردم منطقه را راضي مي كرد و آوازه بلندي پيدا كرد.سرانجام شيخ خلف حيدر هم به مستوفي فرزند همان مستوفي بزرگ كه توطئه قتل شيوخ را انجام داده بود پول قرضي زيادي با سیاست و تدبیر داد و چون نتوانسته قرض خود را پس دهد ورشكسته شدند و تمام ملك هايشان را خريد و آنها را از دزفول خارج كرد و بدين ترتيب شيخ خلف حيدر توانست انتقام خون برادرانش را بگيرد.

از بزرگ منشي شيخ علي الغافل چيزي ميدانيد؟

حاج شيخ طعمه:روزي يكي از فرزندان شيخ علي الغافل دختري از بيت چريم را خواست و اين موضوع را با پدرش در ميان گذاشت و اسم دختر و پدرش را هم گفت.در آن زمان زنان بيت چريم جهت آوردن هيزم هر روز به بيشه مي رفتند و هنگام برگشت در مكاني استراحت مي كردند.شيخ علي شخصي غريب را نزد آنان فرستاد كه از آنها سوال كند شما دختران كي هستيد؟همه دختران بيت چريم در جواب گفتند ما دختران شيخ علي الغافل هستيم.آن مرد نزد شيخ برگشت و ماجرا را تعريف كرد.شيخ فرزند خود را فرا خواند تا حقيقت را از زبان آن شخص بشنود.شيخ علي خطاب به فرزندش گفت اينها خودشان را دختران من معرفي كردند.پس نمي توانم دخترانم را به عقد پسرانم در آورم و مي خواهم حرف اين دختران را عملي كنم.زيرا نگرانم كه در آينده اگر اختلافي بين شما پيش آيد من طرف فرزندانم را بگيرم و نتوانم قضاوت درستي بكنم.

شاه حداد كيست؟

حاج شيخ طعمه:شاه حداد بن غافل بن حاشي ابن كوت ابن گاطع بن سعد اسم او جزء ليست شاهان است و او را شيخ نمي خواندند مركز حكومتش شهر شوشتر بود.اما مناطق دهنو و گوماط و چند منطقه ديگر را هم زير سلطه داشت.مي گويند وقتي حاكم ايراني شاه حداد را ديد با تعجب مي پرسد شاه حداد همين است.زيرا شاه حداد جثه بزرگي نداشت و ريشش كم پشت بود.اما شاه حداد در جوابش مي گويد اگر بزرگ می خواهي گاو ميش يا شتر هم بزرگ هستند و اگر شمشير می خواهي در اين هنگام شمشيرش را سريع از غلاف بيرون مي آورد و مي گويد اين شمشير شاه حداد است.لازم به ذكر است از ذريه شاه حداد كسي باقي نمانده است.نكته اي ديگر در مورد شاه حداد اينكه او سكه به نام خود ضرب كرده بود.     

 

تصویر زیر از حاج شیخ طعمه سعد و سمت چپ تصویر حاج عبود خنیفر از روستای بیت اسماعیل

که هر دو از شخصیت های مومن قبیله آل کثیر می باشند.